سلام. سلام به تمام دوستانم . به تمام خواننده های روشن و خاموشم ... به تمام کسانی که واسم نظر گذاشتن منو راهنمایی کردن و ..... خلاصه به همتون سلام می کنم . از همتون تشکر می کنم . برای اینکه راهنماییم کردید . برای اینکه با لجبازی ها و یک دندگی هام کنار اومدید . برای اینکه کمکم کردید تا با زندگی جدیدم کنار بیام و .... خلاصه برای همه چیز .
با اومدن 28 اسفند امسال از جدایی من یک سال گذشت .... .
و اما خدانگه دار .... نه نه با شمادوستان خوبم نبودم با این خونه مجازی بودم ... با این وبلاگ بودم ... می خوام درشو ببندم ... می خوام برم یک جای جدید !!! ... یک خونه مجازی جدید !!! دیگه به عنوان یک مطلقه زندگی کردن بسه !!! من هنوز دخترم !!! و می خوام زندگی کنم ... یک زندگی خوب
.
دوستان اگر آدرس خونه جدیدمو خواستین واسم نظر بزارید تا آدرس بدم
.
شعار من در سال جدید :
سال نو ........ خونه مجازی نو ........... زندگی نو
-----------------------------------------------------------------
بعدا نوشت : یک خداحافظی واقعی
و از این لحظه به بعد وبلاگ جدیدی که قرار بود خونه مجازی نو من باشه حذف می شود . و من دیگر نخواهم نوشت شاید دیگر زمان آن رسیده که من هم مانند خیلی های دیگر در خطوط زمان گم شوم !!!!!! نمی دونم !!!! و از آینده خبری ندارم !!!! برای همتون آرزوهای خوب دارم . اما این جا پابرجا خواهد بود بدون اینکه مطلب جدیدی در آن قرار گیرد .
همه رو به خدا می سپارم .
کبوتر نامه رسان ، به پرواز در می آید ،
باز می گردد؛
نا امید یا امیدوار
ما همواره باز می گردیم .
اشک هایت را پاک کن
و با همان چشمان غمناک ، لبخند بزن ،
هر روز چیزی آغاز می شود،
هر روز چیزی زیبا آغاز می شود . «یاروسلاو سایفرت»
سال 1391 بر همه دوستان مبارک . برای همه یک دنیا آرزوی خوب دارم . دوستون دارم .
---------------------------------------------
پیوست : امروز متیل و پسر گلش اومدن . امروز زمین به همراه خانوادهاش از سفر خونه خدا باز گشتند .
خونه تکونی همچنان ادامه دارد .
پیوست ویژه : شدم مثل توپِ !!!!!!!!! نمی دونم چه توپی فقط می دونم که این روزا دارم چاقترین روزهای عمرم را تا به امروز سپری می کنم . از خودم متنفرم
خودمو با این وضعیت اصلا دوست ندارم !!!! خیلی دارم اذیت می شم . و روز به روز اشتهام شدید تر می شه و من گشنه تر !!!!!! خدا بهم رحم کنه توی سال جدید !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سال 90 رو با یک شکست بزرگ در زندگی و زخمی عمیق بر روحم شروع کردم !! ... تحمل نوروز و سال تحویل و دید و بازدید عید برام سنگین بود !! از همه فراری بودم !! از آدمها می ترسیدم !! آره وحشت داشتم کسی منو ببینه و بخواد ازم سوال کنه که چی شد ؟؟!!!!!! ... پس فرار رو ترجیح دادم و به امام رضا (ع) پناه بردم . آروم شدم . و خودمو به اون سپردم و خدارو شکر کردم و ...... این شد شروع یک سال جدید برای من !!!
امسال سالی متفاوت برایم بود چرا که امسال اولین سالی بود که به عنوان یک دختر مطلقه زندگی کردم ... نفس کشیدم ... فعالیت کردم و ... نمی تونم بگم سال بدی بود !!! شاید امسال با وجود سنگینی مطلقه بودن و حاشیه هایش ... با وجود اینکه برای اولین بار پام دچار آسیب شد ... با وجود افسردگیم و ... با استرس های زندگی میتل ... و حتی با مریضی پدرم ... بشه گفت برایم سال خوبی بود !!
امسال دوستان جدیدی پیدا کردم که دوستشان دارم ... دوربین خریدم و کار عکاسی را شروع کردم که آرزویم بود ... به جایی سفر کردم که تا کنون سفر نکرده بودم ... شرایط کاریم آنچنان پیش رفت که خواهانش بودم ... وضعیت مالی خوبی داشتم خدا را شکر ... و تونستم قسمت هایی از روح زخمی ام را بازسازی کنم !!!
و این روزها حس می کنم بعد از سالها دوباره قرار است بهار مهمانم شود !!!
و من به شکرانه این بهار دلم می خواد در مسیر زندگی اطراق کنم ... بساطی پهن کنم و چای بنوشم و نفسی تازه کنم ... دمی بیاسایم ... کوله بار تازه ای مهیا کنم ... لباس نویی بر تن کنم و کفش جدیدی به پا !!! .... آنگاه به پا خیزم و راهی شوم ...........!!!! راهی مسیر و جاده ی سرنوشت !!! راهی که انتهایش برایم نا معلوم است !!!
از خداوند می خوام که سال جدید برای همه سال خوبی باشد ... پر از خیر و برکت ... پر از صفا و صمیمیت و دوستی ... پر از صداقت و یکرنگی ... پر از موفقیت و شادکامی ... پر از سلامتی و تندرستی ... پر از خود شناسی و خدا شناسی ... پر از تمام خوبیها و ..... و امیدوارم که امسال سال پایان انتظار باشد !!!!
-خونه تکونی من همچنان ادامه دارد !! تخت خوابمو عوض کردم و یک تخت خواب جدید خریدم !! و همین طور یک میز کامپیوتر
یک میز تلفن و یک جاکفشی هم خریدیم . فرشها رو هم عوض کردیم
و تمام اینها حس خوبی بهم می ده .
کم کم در کنار خونه تکونی طرح هایی هم برای سفره هفت سین دارم . از وقتی توی خونه تنها شدم هر سال سفره هفت سین چیدم ... چون یادمه وقتی دبستان بودم یک سال سفره هفت سین نچیدیم و من نمی دونم چرا بغض کردم ؟؟!!!! و من تنها به خاطر همون بغض هر سال هفت سین چیدم غیر از امسال !!!!!! شروع امسال هم با بغض بود بغضی عجیبتر ..... !!!
- خدایا تنهام نزار .......................................!!!
- یکی دو پاراگراف می نویسم و یک بار می خوانم و ..... برای نمی دانم چندمین بار دکمه Backspace را فشار می دهم .... آن قدر که باز هم فقط سفیدی کاغذ بماند !!!
- نمی دونم از کجا بنویسم ؟؟؟!!!! در حالی که دلم پر از حرف است .... ذهنم خالی از کلمات است !!!!!!
- خداروشکر بابام بهتره البته اگر رعایت کند !!! دلش بیشتر به حال خودش بسوزد !!! دیگر این سیگار لعنتی را نکشد و .......
- مریضی بابا یک شوک اساسی بود و حسابی منو از دست و پا انداخته !!! این جا دکتر نداریم ؟؟!!!!!! دلم یک دکتر مجازی می خواهد !!!دلم می خواد کار کنم اما توان کار کردن ندارم !! به خدا از تنبلی نیست واقعا توان ندارم !! دست هایم از شانه تا نوک انگشتان چنان درد دارد که حتی قدرت در دست گرفتن مداد را هم ندارم !!! حتی نمی توانم دستانم را مشت کنم !!! حس می کنم بدنم یک چیزهایی کم دارد ؟؟!!!!!
- ممنونم از اینکه تنهام نزاشتید و واسه بهبودی بابا دعا کردید و ........ . متشکرم .
8 مارس روز جهانی زن بر شما مبارک !!
- وقتی توی سن نوجوونی توی مدرسه زنگ های بیکاری دور هم جمع می شدیم و صحبت از آزادی به میون می اومد همه شاکی بودن که پسرا آزادتر از دخترا هستن و دلشون می خواست پسر باشن !!! ..... اما من دلم نمی خواست به خاطر اینکه آزادی داشته باشم پسر باشم !!!
- من دلم نمی خواست به خاطر اینکه پسرا می تونن بدون حجاب برن بیرون و کوچه و خیابون پسر باشم !!!!
- من دلم نمی خواد برای اینکه پسرا می تونن تا دیر وقت بیرون باشن و هر جا دوست دارن برن پسر باشم !!!
- من دلم نمی خواد برای اینکه پسرا حق انتخاب دارن و دخترها باید اول انتخاب بشن و بد انتخاب کنن پسر باشم !!!!
- من دلم نمی خواد پسر باشم تا بتونم توی هر شرایطی کار کنم !!!
- دلم نمی خواد پسر باشم تا بتونم دوچرخه سواری کنم !!!
- دلم نمی خواد پسر باشم تا بتونم همه جا برم و عکس بگیرم ؛ توی تمام تورهای عکاسی شرکت کنم و حتی برم تور هند !!!!
- دلم نمی خواد پسر باشم تا بتونم هر وقت دلم خواست برم مسافرت و قرار نباشه به کسی توضیح بدم !!!
- دلم نخواست پسر باشم تا راحت بتونم عاشق بشم و دیگه زشت و بد ندونن عاشقیم را !!!!
- دلم نخواست پسر باشم چون برای پسرا ارزش بیشتری قائلن !!!
- دلم نخواست پسر باشم چرا که مطلقه بودن این قدر که یک دختر را آزار می دهد شاید پسران و مردها را کمتر !!!
- دلم نخواست پسر باشم چون حق طلاق با اونهاست !!!
- دلم نخواست پسر باشم ........................ !!!! آره توی تمام این سالها و روزها هیچ وقت دلم نخواست پسر باشم هیچ وقت دلم نخواست مرد باشم حتی وقتی دیدم بین من و جنس مخالفم تبعیض می زارن . حتی وقتی پدرم نصف خونه رو به داداشم داد اما یک مغازه نساخته رو که من آتلیه بزنم بهم نداد باز هم دلم نخواست پسر باشم !!!!من همیشه از اینکه دختر بودم و زن به خودم بالیدم و خوشحال بودم اما .......................
اما من امروز با تمام وجودم آرزو کردم و دلم خواست که ای کاش پسر بودم ای کاش مرد بودم !!!!!! آره امروز وقتی بالای سرت اومدم و تورو با اون حال دیدم دیوونه شدم !!!! نمی تونستم کاری انجام بدم !!! من گیج بودم !!!! و مامان از من بدتر !!!! خدایا چی کار کنم ؟؟؟!!!!! آره من امروز وقتی دیدم نمی تونم وزن تورو روی شونه هام تحمل کنم آرزو کردم که ای کاش پسر بودم !!!! وقتی دیدم نمی تونم تورو بغل کنم !!! وقتی دیدم نمی تونم زیر بازوهاتو بگیرم دعا کردم که ای کاش پسر بودم !!!! من امروز دلم می خواست پسر بودم تا محکم تر برخورد کنم !!!! شاید اگر من پسر بودم مامان کمی آرامتر می شد !!!! شاید اگر من پسر بودم امروز این قدر احساس تنهایی و بی کسی نمی کردم !!! امروز روز خیلی سختی بود !!!! گرچه تو تنهایم نگذاشتی !!!! و اون لحظه هایی که درمانده و گیج بودم در گوشم نجوا می کردی من هستم !!!! عمر همه آدم ها دست من است !!!! و من نگران و ترسان در دل تورا می خواندم و التماس می کردم : حالا نه !!!! خواهش می کنم !!! خواهش می کنم !!!! باور کن من آمادگی ندارم که الان بخواهی پدرم را ببری !!!! من بابامو می خوام !!! خواهش می کنم الان نه !!!!!! ...........................
من امروز دلم می خواست پسر بودم تا بتونم وقتی پدرم حالش بد بود اونو کول کنم و ببرم دکتر !!! دلم نمی خواست این جوری درمونده بشم . امروز فقط تو بودی و من !!!! مامان خودش داشت از حال می رفت !!!!! مجبور شدم زنگ بزنم مهربان . اما اونم مدرسه بود و بهش اجازه ندادن تا بیاد . شوهرش دادگاه بود و گوشیش خاموش . زمین هم نیست . میتل و 2 تا داداشام هم که کرج زندگی می کنن !!!................
امروز روز خیلی سختی بود . خیلی سخت . اما باید خدارو شکر کنم که به خیر گذشت .
-------------------------------------------------
پیوست 1: لطفا واسه شفای تمام مریض ها دعا کنید .... واسه بابای من هم دعا کنید . ممنونم .
پیوست 2: دوست عزیزم سکوت . فکرم مشغول پدرم هست و نگرانم . روز سختی رو پشت سر گذاشتم اما هنوز نگرانی در چشم های همه ما حتی خوده پدرم موج می زند . امروز وقتی با دلهره دنبال کارهای بابا بودم از بی تفاوتی مردم اطرافم یا مسئولین حسابی عصبانی بودم و خیلی آزارم داد . وقتی واست نوشتم فعلا نمی تونم چیزی بهت بگم یک دفعه به یاد خودم افتادم ... می دونم تو ناراحتی می دونم در دنیایی از تردید به سر می بری و نمی دانی که چه باید بکنی و از آینده ترس داری .
دوست خوبم توی نظرم هم قبلا واست نوشتم که این تو هستی که باید تصمیم بگیری . آدم ها متفاوت هستند و در شرایط مشابه عملکرد های متفاوت دارند . من بهتون توصیه می کنم برید مشاوره . اگه بهت بگم طلاق بگیر شاید برداشت کنن می خواد مثل خودش بشه !!! اگه بگم بساز می گن پس چرا خودش جدا شد ؟؟ طلاق سخته زندگی کردن هم سخت هست . همه چیز را بسنج و بعد تصمیم بگیر . من نوشتم که بعد از طلاقم چه مشکلاتی داشتم !!! احساسم را نوشته ام ناراحتی هایم !! خوشحالی هایم !!! اما با تمام اینها من خوشحالم ه جدا شدم . چون آدم ، آدم من نبود . مرد زندگی من نبود . یک دوستی بهم گفت : پایان تلخ بهتر از تلخی بدون پایان است . و این جمله مصداق من بود .
اینو بدون که روزهای سخت می گذرد . می دونی من روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم . امروز وقتی داشتم رانندگی می کردم و اشک می ریختم به خودم گفتم : حوا گریه نکن محکم باش و توکل کن این لحظات سخت می گذره و بعد از هر سختی آسایش هم هست . خدا با تو هست . می دونی من الان تنها و تنها این جا توی این خونه بزرگ با یک پدر مسن و مریض و یک مادر مسن و نگران تنها امیدم به خداست . اون الان تنها حامی و تکیه گاهم هست در این لحظه و در این جا که دارم برای تو می نویسم . دعات می کنم . تو هم منو دعا کن . سعی کن عاقلانه تصمیم بگیری و وقتی تصمیم گرفتی باید بدونی که باید تاوان تصمیمت را بپردازی . و من واقعا نمی دونم الان بهت بگم فقط خودت را در نظر بگیر یا اطرافیانت را ؟؟؟؟!!!!!
دوستان عزیز لطفا اگر کسی نظر خاصی داره و می تونه به سکوت ( حرفهای نگفته ) کمک کنه لطفا تنهاش نزارید و راهنماییش کنید .
- خدای مهربونم ممنونم !!! ممنونم که منو مثل امشب به مامان و بابام هدیه دادی !!! گرچه هدیه پر دردسری بودم و هستم !!!! خدایا ممنونم که بهم اجازه دادی تا بیام زمین !!!! تا زندگی کنم !!!! ممنونم و شکر
خدایا یادته قبلن ها چه قدر شکایت می کردم !!! که کی دوره اسارتم تموم می شه و از این زندان زمین راحت می شم و توی آسمون تو اوج می گیرم و پرواز می کنم !!! آره تو خوب به یاد داری !!! منم یادم هست !!! هنوز هم دلم می خواد توی آسمون تو اوج بگیرم و پرواز کنم هنوز هم گمان می کنم جای من اون بالاست پیش اون ستاره های آسمون اما توی این زندان زمین اسیر شدم و روز به روز دارم بیشتر بهش وابسته می شم !!!! خدایا هر چی بیشتر می گذره انگار ریشه هام بیشتر در زمین فرو می ره و گاهی منو نگران پروازم می کنه !!!! می ترسم وقتی دوران اسارتم تموم شد این قدر ریشه هام در زمین فرو رفته باشه و این قدر به زندگی در زمین عادت کرده باشم که دیگه نتونم پرواز کنم و اوج بگیرم و ......!!!!
خدایا بهم اجازه دادی که 25 سال این جا زندگی کنم و نفس بکشم . هنوز چند ساعتی مونده تا دقیق این 25 سال تموم بشه !!! خدایا پارسال با ورود به 25 سالگی احساس می کردم به نیمه زندگانی ام رسیده ام !!!! تولد خیلی بدی داشتم پارسال !!!!
اما امسال خوشحالم
امسال تولدم رو دوست دارم . این روزها دنیا قشنگتر شده است . حس خوبی دارم . احساسی پر از زندگی ....حتی تنها !!!!!! من و تو !!!!
خدایا ممنونم . ممنونم ممنونم . خدایا دوست دارم .
تولدم رو به خدا و به خودم تبریک می گم 
پارسال گرچه بابام واسم یک تولد کوچولو گرفت اما اصلا اونو دوست نداشتم و می دونستم که از روی ترحم هست و واسه اینکه غصه های اون روزام کمتر بشه اما من شب تولدم حسابی عصبانی بودم . و شب تا صبح گریه کردم . اما امسال خوشحالم . حتی با اینکه بابام و مامانم تولدمو فراموش کردن ... با اینکه خواهرام واسم کادو نگرفتن و تنها با گفتن تولدت مبارک و یک بوسه مراسم را به جا آوردن اما من خوشحالم .
حتی من دیگه نگران بزرگتر شدنم هم نیستم !!! نگران زودتر رسیدن به سن پیری !!! من نگران هیچ چی نیستم . من شادم . خدای مهربونم شکر .
خدا کمکم کن تا امشب که برایم شروعی دوباره هست آغازی بهتر از تمام این 25 سال داشته باشم . و همواره همراهم باش و یاری ام رسان . کمکم کن تا عاشقانه تر بخوانمت برای رضای تو گام بردارم و در تمام دم و بازدم های زندگی ام لحظه ای از یادت غافل نشوم .... و به این امید شمع ها را فوت کردم و وارد 26 سالگی شدم !
------------------------------------------------------
پیوست : زمین شوهرش و دختر پسرش امشب عازم خونه خدا هستند .... خوش به حالشون .... موقع خداحافظی کلی گریه کردم و التماس دعا گفتم . می دونم که خدا بهترین میزبان هست . خدایا خواهرم و خانواده اش رو به تو می سپارم . خدایا لطفا دعاهاشون رو مستجاب بفرما
!
امشب دلم می خواد تغییر کنم !!!! حس خوبی دارم !!!! امشب دیگه دوست نداشتم رنگ مشکی وبلاگم رو ببینم !!!! امشب بعد از مدتها بالاخره رنگ مشکی چشم هامو اذیت کرد و منو به چالش کشوند که برم دنبال قالب وبلاگ !!!!!
گفتم حالا که دارم اتاقمو با این وسواس می تکونم کم کم تکوندن وبلاگم رو هم شروع کنم !!! و این شد نتیجه کار !!!
عکس پروفایلم رو هم عوض کردم
عکاسش خودم هستم
.
آمادگی شنیدن هر گونه پیشنهاد و انتقاد و ..... دارم!!!!
------------------------------------------------
پیوست : عزیزم گلدونم همچین تعریفی هم نیست هان !!!!!!! آخه من کار خاصی روی اون انجام ندادم !!! فقط داخلش یونولیت ریختم بعد گل خشک هامو چیدم . اما خودم خوشم اومده ازش
. به هر حال عکسش رو می زارم در ادامه مطلب . امیدوارم به دردت بخوره !!
- یادم نیست از دو هفته پیش بود یا چند روز این ورتر یا اون ورتر که اتاقم رو به عنوان خونه تکونی به هم ریختم . از اون به هم ریختن ها که تمام وسیله ها رو پهن کنی وسط اتاق . بعدش هم که دائم برام کار پیش اومد یا اینکه حال و حوصله تمیز کاری نداشتم . به هر حال امروز از صبح تو اتاقم ول خوردم . اگه فکر کردید که الان می خوام بگم تموم شده سخت در اشتباهید !!! امروز فقط یکی از کمد دیواری ها رو تمیز کردم . گاهی وسط این شلوغی ها قدم می زنم و نگاهشون می کنم و گیج می شم که از کجا باید شروع کنم یا اصلا الان چی کار کنم اما نگران نیستم چون به خودم اطمینان دارم و می تونم تصور کنم که چه اتاقی خواهم ساخت .
دیشب نصف عروسک هامو جمع کردم و بردمشون حموم !!!! خیلی برام لذت بخش بود . یاد دوران شیرین کودکیم افتادم . اون موقع ها که مامانم منو می برد حموم و من با عروسک هام آب بازی می کردم . مامان منو لیف می زد و وقتی نوبت به شامپو زدن سرم می رسید من با تمام وجودم داد و فریاد می زدم . با اینکه واسم شامپو بچه می گرفتن اما وقتی مامانم می خواست سرمو بشوره حسابی جیغ می زدم . حالا جالب بود اگه خواهرام می خواستن سرمو بشورن مثل بچه آدم می شستم هان اما مامانم می خواست بشوره این جوری می کردم . آخه مامانم خیلی محکم سرمو می شست !!!! الان که فکر می کنم می بینم که من می تونستم به مامانم بگم مامان جان لطفا یواش تر این سر کوچولوی منو بشور دیگه این همه داد و بیداد نداشت که ؟؟؟!!!!! اما خوب بچه بودیم و نفهم !!!!! بچه که بودم شب ها وقتی می خواستم بخوابم به این قکر می کردم که یک روز که از خواب بیدار بشم و توی آینه خودمو نگاه کنم می بینم بزرگ شدم و بعد حسابی تعجب خواهم کرد !!!!!
پارسال خوب خونه تکونی نکردم . فقط ظاهر همه چیز رو تمیز کزدم . مثلا کمد هارو اصلا مرتب نکردم . توی کمد هام یک عالمه یادگاری دیدم . برای خودش ماشین زمانی بود برای سفر به گذشته !!!!! و بهترین قسمتش خوندن دفتر خاطرات سفر به خونه خدا بود .......
چه قدر زود گذشت یادش یه خیر !!! و اما در این میان من امروز شمعدانی های سفالی ام را با کاغذ الگو و چسب چوب تزیین و رنگ آمیزی کردم واسه سفره هفت سین . تازه با گل خشک و جای سی دی یک گلدان خوشکل درست کردم . مامانم می گه نمی شه اول این اتاق رو تمیز کنی بعد بشینی هنر نمایی کنی ؟؟؟ - نه مامان جان وقتی اتاقم تمیز بشه اگه بخوام این کار هارو دوباره انجام بدم اتاقم کثیف می شه نگران نباش .
و من حسابی خسته هستم . اما خوشحالم . آخه می دونم وقتی همه جا تمیز باشه آرامش و انرژی عجیبی آدم می گیرد .
...................................................................................
- حرفهایی با خودم : کم کم داره واسم عادی می شه که بیان ببینن و برن و پشت سرشونو هم نگاه نکنن . دیگه دارم عادت می کنم بی تفاوت تر از همیشه برخورد کنم . دیگه دارم عادت می کنم به اینکه وقتی بدونن قبلا عقد بودم و جدا شدم ازم فرار کنن . بهم به چشم صیاد نگاه کنند یا اینکه جوری که انگار یک مریضی ناعلاج گرفتم . دیگه نگاهشون واسم عادی شده گرچه درد داره اما دیگه سوزش قبل رو نداره می بینی دارم یاد می گیرم زندگی کنم !!! خدایا من تحمل می کنم تمام اینهارو و به هیچ کدومشون دل نمی بندم و همه اینهارو یک بازی خسته کننده و کسل کننده می بینم که آخرش معلومه اما مجبورم بازی کنم ...... بله من بازی می کنم .... اگه منو آفریدی واسه همین پس من راضی هستم به رضای تو !!!!
- دلم یک زیارت تنها می خواد .... یک زیارت معنوی ... از اونا که ..... بی خیال !!!! مهم نیست . زندگی می کنیم ...............................................
تمام کارهامو ردیف کردم . گذرنامه .... عکس .... پول ..... همه چیز . نگاهش می کنم . چشم هایش غمگین است .... می دونم که راضی نیست ..... خودمو می زنم به اون راه ..... اما توی ذهنم غوغاست ...... دلم می خواد برم اما نه این جوری ....... دلم نمی خواد نگاهش رو این جوری غمگین ببینم .... دست و دلم نمی ره برای هیچ کاری ...... تصمیم می گیرم با دوست جون هم مشورت کنم ..... گرچه می تونم حدس بزنم مخالفه ..... اما شاید بتونم اونو قانع کنم ..... اما می دونم که بابا هرگز قانع نمی شه !!!!
و بله دوست جون هم مثل بابا مخالفه ...... این بار هم باید دست روی دلم بگذارم ..... شب من و بابا تنها بودیم ..... می شینم کنارش و نگاهش می کنم ..... نگاهم نمی کنه ...... - بابا من برم تور هند ؟؟؟!!!!.....- نمی دونم خودت می دونی !!...... - اما نظر شما واسم خیلی مهم هست .......- اگه نظر منو می خوای من می گم نه !!!!! ............
و بدین ترتیب بود که من دیگه تصمیم گرفتم در تور عکاسی هند شرکت نکنم .
اما در عوض چشم های بی فروغش پر از برق شادی شد و دلم لرزید .
نظرات ()